مادر خطاب به کودک خردسالش:

هیچ میدونستی که وقتی اون شیرینی رو یواشکی برمیداشتی در تمام مدت خدا داشت نگاهت میکرد؟

کودک:

آره مامان جون

مادر:

وفکر میکنی داشت به تو چیزی می گفت؟

کودک :

می گفت، غیر از ما دو نفر کسی نیست ، پس میتونی دو تا ورداری!!

       (( خداوند امید شجاعان است، نه بهانه ی ترسوها ))

                                                             نورمن وینست پیل


پی نوشت:انقد که این متنه بهم حس خوب داد واسه همین گذاشتم تا شماها بخونین.

/ 15 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
zahra

صدای خنده هات غم هایم را می خنداند همیشه بخند تا غم هایم آزارم ندهد...![قلب][گل][گل]

zahra

ﻧﻪ ﻓﻘﻂ ﺧﻮﺷﯽﻫﺎ ﻛﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺧﻮﺑﻲ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻳﺖ ﺁﺭﺯﻭ ﻣﻴﻜﻨﻢ! ﺧﻮﺷﯽ ﺁﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﻭﺧﻮﺑﯽ ﺁﻧﮑﻪ ﺧﺪﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﺩ[بغل][ماچ][قلب][ماچ] عالیییییییییییی بود آبجی گلم[دست][دست][دست][قلب][قلب] دستت دردنکنه[ماچ][ماچ][بغل]ببخشیدکامنتم باتاخیررسید[خجالت]

دورتر از من

کودکــ .. دیوونه .. روح .. اما یه بزرگسال به ظاهر سالم که درگیر یه جسمه چطور میخادخدارو ببینه..؟ افسوس..

A and S

سلاااااااااااااام یه سر به ما بزن.

رها

د همین دیگه اعتماد و امید ب خدا ینی دقیقا همییییییین عاااااااااالی و پرمغز عشقم

رها

سلااااااااااااام عزییییییییزدلم . سهیلا جون خوبیییییی فدات شم دلم واست ی چیکه شده وویی بخشیییییییید ک تا حالا نیومد کامنت بزارم . بخدا پرشین قاطی کرده بود خوبی خودت ؟ استراحت کردی؟ خستگیات در رفت ؟

احمد پایمرد

ذهن احمقها مانند مردمک چشم است هرچه بیشتر به آن نور بتابانی تنگ تر می شود

ساسان

خيلي زيبا و جالب بود. ممنون برام تازگي داشت. متشكرم . امروز مطلب جديدي از شما ياد گرفتم[گل]