روز هفتم

روز هفتم
ورود شما به روز هفتم را خیر مقدم عرض می نماییم.
به دلیل بروز بودن سایت لطفا از سایر صفحات وب هم دیدن نمایید.

تبلیغات هزینه نیست بلکه زمینه سازی برای معرفی وب خود به دیگران و درآمد زایی برای شماست .

نويسندگان
مریلا ترکاشوند
تبلیغات


چن وقتی بود خیلی محتاطانه عمل میکردم، سعی میکردم اشتباه نکنم  و یا کاری رو انجام ندم که بعدش پیشمون شم..چون سخت از اشتباهات خودم میگذرم... این اتفاق برام افتاده بود قبلا و بعد از یه سری اشتباهایی که انجام دادم تو زندگی به شدت اذیت شدم...

 حالا،  کلا واسه شروع هر کاری دنبال دلایل عاقلانه ش میگشتم واسه تصمیماتی که میگیرم تو زندگی تا کمترین مشکلی پیش نیاد واقعا هم همینطور بود..مشکلی نداشتم یه مدت ..اشتباهای نداشتم یا اگرم بود خیلی  کمتر و جزیی بود..چن وقت پیش یه تصمیمی گرفتم و سعی کردم عملیش کنم..اولاش همه چی خوب بود ،تازه بخاطر تصمیمم کلی اتفاقای خوبی ام افتاد واسم ..

اما خب ، فک کنم از یه جایی به بعد زیادی درگیرش شدم ، درگیر خودش نه، مسائل اطرافش جوری که اصن خودمو یادم رفته بود..هدفمو فراموش کردم..درگیر مساعل فرعیش شدم..پوچ بودن ... رفته رفته متوجه شدم که کلا اشتباه بوده شروع این کار ، جوری که الان وقتی به این قضیه نگاه میکنم، اتفاقای خوبش در مقابل اتفاق بدش اصن به چشم نمیاد خیلی کم و کوچیکن ..به خاطر این موضوع خیلی ناراحتم خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنین ، حس و حال هیچی نیست...از خودم ناراحتم شدیدا.... زیادی با خودم کلنجار میرم... فقط خداروشکر می کنم که دیر نشد ، میتونست اتفاقای بدتر هم بخاطر این  اشتباه واسم بیفته...ولی خب بازم یه اشتباه به کارنامه اشتباهات زندگیم اضافه شد... چاره ای نیست ...اشتباهای خودمونه و باید تاوانشو پس بدیم

قرار نبود اینارو  اینجا بگم ..ولی حس کردم الان که نوشتم یه کمی بهتره اوضاعم...

........

بالاخره بعد از چهارسال که از شروع دوستیمون میگذره ، اولین نفر از اکیپ 6 نفره مون داره عروس میشه، براش آرزوی خوشبختی میکنم، خیلی خوشحالم براش با کسی که دوسش داشت، ازدواج میکنه، ذوق ماها بیشتر از خودش بود وقتی این خبرو امروز ازش شنیدیم  ...فرشتهلبخند

........

یکی از بچه هایی که هم رشته مونه و این ترم آخری ،تازگیا به جمع ما اضافه شده بود.این روزا بدجوری سعی در تخریب شخصیت هامون داره...غرور زیادی اصن خوب نیست ..(پیرو بحث قبلیم میگم).با حرفاش بچه ها اذیت میشن...دیشب حرفی بهم زد من حس میکردم اضافیم تو جمع دوستانمون ...و این منم که بعد از چهار سال به بچه ها اضافه شدم نه اون ، اینم قیافه ی من در تمام مدتتعجبتعجبخنثیخنثی

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٤ساعت ۳:۳٤ ‎ق.ظ توسط روز هفتم نظرات () |

پيوندهای روزانه
امکانات وب