اندر احوالات روز هفتم - روز هفتم

روز هفتم
ورود شما به روز هفتم را خیر مقدم عرض می نماییم.
به دلیل بروز بودن سایت لطفا از سایر صفحات وب هم دیدن نمایید.

تبلیغات هزینه نیست بلکه زمینه سازی برای معرفی وب خود به دیگران و درآمد زایی برای شماست .

نويسندگان
مریلا ترکاشوند
تبلیغات


زندگی

همیشه همه رنگ هایش جور نیست،

همه ساز هایش کوک نیست ،

باید یاد گرفت با هر سازش رقصید ،

حتی با ناکوک ترین ناکوکش

اصلا رنگ و رقص و ساز و کوکش را فراموش کن ،

حواست باشد به این روز ها که دیگر بر نمی گردد ،

به فرصت هایی که مثل باد می آیند و می رود و همیشگی نیستند ،

به این سال ها که به سرعت برق گذشتند ،

به کودکی که رفت، به جوانی که می رود ،

حواست باشد به کوتاهی زندگی،

ب بهاری که رفت،

پاییزی که نم نم می گذرد ،

زندگی به همین آسانی می گذرد...

                                              ((کپی شده از پستای دکتر داوودی))نیشخند

 

بعله ... وقتی این متنو تو پستای دکتر دیدم واقعا رفتم تو فکر ، دیدم همچین بد هم نمیگه ها...دقیقا همینه.. زندگی میگذره خیلی زووووود ..اصن حواسمون به چیزایی که باید جمع  باشه نیست....ما کی میخوایم درست زنگی کنیم خدا عالمه!!...... ما آدما اصولا تو هر چیزی افراط می کنیم ..نمونه ش  خودم ، من یه مدت طولانی واقعا زندگیو به خودم سخت گرفتم ..خیلی خیلی سخت ..کلا قضیه همون افراط که گفتم..طوری که از خوشیای زندگیم هیچی نفهمیدم ، بهترین لحظه هامو درک نکردم ...بالاخره  بد یا خوب(که بعید میدونم خوب توش باشه) گذشت... اما تقریبا یه جور عجیبی شدم  جدیدا..یعنی حس میکنم عوض شدم ....کلا بیخیال همه چی ، اینو امروز بیشتر درک کردم ...

از صب که بیدار شدم کلا بدشانسی آوردم اول این که خیلی دیر از خواب پاشدم و هول هولکی آماده شدم تابرم دانشگاه و همین دیر بیدارشدنم باعث خیلی اتفاقای دیگه شد که من فاکتور میگیرم یه سریاشو ....به هر زوری بود تو ساعتی که قبلا بایکی از  بچه ها مشخص کرده بودیم رسیدم ایستگاه مترو و منتظرش بودم تا بیاد که زنگ زد و گف دیرتر میرسه...شاید اگه چند وقت پیش بود کلی عصبی میشدم چون ذاتا آدم خوش قولی ام نیشخند و از بدقولی بدم میاد اونم دیر رسیدن سر قرار فک کنم... مثلا اگه سه هفته پیش بود  باشنیدن این حرف از دوستم اینجوری میشدمکلافهعصبانیولی خیلی ریلکس تر از اونی که فکرشو بکنین نشستم رو نیمکت تو حیاط مترو  و منتظر شدم تا بیاد، اصنم ناراحت نشدم به خاطر دیر کردنش ... بعدم که کلا دیر اومد 12.30 کلاس داشتیم که یک رسیدیم دانشگاه ..یا حتی وقتی که داشتیم با عجله و به حالت دو میرفتیم تو،  که یهو نگهبانی دم در از پشت سر صدامون زد و خواست که برگردیم و کارت نشون بدیم بازم اصن عصبی نشدم ،خیلی ریلکس وسط راه وایسادمو کارتو درآوردمو نشونش دادم و رفتیم تو ساختمون، رسیدیم  به وحشتناک ترین بخش ماجرا یعنی " رفتن به کلاس بعد از استاد " شاید اگه قبلا بود ، من محاااااااال بود برم سرکلاس یا اصن اگه میدیدم استاد رفته تو کلاس برمیگشتم خونه... رفتن تو کلاس بعد استاد یه مصیبته  ،رد شدن از ردیفای طولانی صندلی پسرا و رسیدن به مقر دخترا یه مصیبت دیگه ...که از قضا درگیر هردوشونم شدیم اون لحظه ... واقعا نمیدونم چم شده من که همیشه متنفربودم بعد استاد برم سرکلاس خیلی راحت و بیخیال از درعقبی رفتم تو کلاس ، به خاطر ویدیو پرژکتور لامپا خاموش بود و کلاسم تقریبا تاریک ،اما خیلی راحت تر از اونی که فکرشم میکردم رد شدیمو رفتیم جلو ...بماند که این وسط دوستم با کیفش کوبوند به کله ی یکی از پسرا وبعد این که نشستیم کلی خندیدیم نیشخند.. استاد بعد چهل دیقه کلاسو تعطیل کرد ...

بالاخره دوباره برگشتیم مترو ..توحیاط چشمم خورد به یه پیرزنه که خیلی نحیف و لاغر بود نشسته بود رو زمین و عصاش رو هم گذاشته بود کنارش ، خستگی ام از سر و روش می بارید ...هوام گرم ..ساعت سه بود  ، قشنگ مشخص بود تشنه و گشنه س

شاید اگه چند وقت پیش این تصویرو میدیم  کمکش میکردم براش آب می بردم،اصن محال بود راحت از ذهنم پاک شه یا کلی ناراحت می شدم و اشک جمع می شد تو چشمام ..ولی امروز .... خیلی راحت و بی تفاوت  از کنارش رد شدمو و رفتم سوار قطار شم تازه وسطش یه سر به آبخوری ام زدم و یه لیوان آب خوردم .. بعدم یه بیسکوییت درآوردم از تو کیفم  و برای این که احساس ضعف نکنم خوردم ..اصن بی تفاوتی غوغا میکرد امروز ...

الانم که اینارو مینویسم هنوزم تو همون حس صبحم هستم ...یعنی حس امروزم نیست ..چن وقتیه اینجوری شدم ... بی تفاوت ..بی خیال .. بی احساس ...افراط تو بی احساسی ...یا برعکس تفریط ...نمیدونم اصن تعادل ندارم .. وقتی فکر میکنم به گذشته و حال الانم کلی تناقض توشه...من چرا اینجوری شدم؟؟!!تعجبمتفکر

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ مهر ۱۳٩۳ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ توسط روز هفتم نظرات () |

پيوندهای روزانه
امکانات وب